آشیانه ما

دلم تنگه...
نویسنده : نازنین - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوان‌های آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لی‌لی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟
پی نوشت : چقدر دعا کردیم تعطیل باشیم حالادیگه همیشه تعطیلیم


 
 
داستان جالب
نویسنده : نازنین - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش…

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودی؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، …… نه، ….. نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی


 
 
شهر هرت
نویسنده : نازنین - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

شهر هرت

- شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگررو می شناسن.
- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.
- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیکاند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.
- شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند..
- شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم زلزله زده، چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند.
- شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.
- شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن...
- شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.
- شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........ را آبادمیکنیم..
- شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.
- شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.
- شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- شهر هرت جایی است که توی جمع برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.
- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن...
- شهر هرت جایی است که هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها وخواهرهاو دخترها و همسرت هستی ولی کاری ازدستت برنمیاد.
- شهر هرت جایی است که مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.
- شهرهرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
- شهر هرت جایی است که در مدرسه به بچه ها یاد میدن که جاسوسی والدین و فامیل شان را بکنن..
شهر هرت جایی است که ........
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!


 
 
زن....(به مناسبت روز زن)
نویسنده : نازنین - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...

 دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 می تواند تنها یک همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است

 و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

 در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

 او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی....

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ....

 او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

 او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است


 
 
به نظر من آدمها دو دسته هستن
نویسنده : نازنین - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩
 

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

 یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا واز خود راضی ...

 

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و نیشخند...

 

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو وافسوس ...

 

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو وخمیازه ...

 

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه واوه ...

 

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس وخنثی ...

 

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی وچشمک ...

 

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمقنگران

  ...

کلا معیار همه چیز «من» هستم و نه حقیقت


 
 
انا لله و انا الیه راجعون
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
 

انا لله و انا الیه راجعون


«و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی،جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکونی، آغازی بی پایان را می سراید»

مرگ ناگهانی همکار گرامیمان دوست عزیزمان آقای نریمانی دانشجوی 22 ساله  شوک بزرگی به ما وارد کرد او رفت و ما فقط  ناظر رفتن او بودیم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت او نداریم ونخواهم داشت و امروز ما او را برای همیشه از دست دادیم نه می توانیم او را حس کنیم و نه با شوخی هایش شاد شویم او رفت گر چه برایمان همیشه ماندگار است.  
 از درگاه خداوند متعال برایش طلب مغفرت و برای سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانم .

لطفا برای شادی روحش صلواتی ختم کنید.


 
 
مشهدی ها بخوانید...(طنزی از مشهد)
نویسنده : نازنین - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
 

 

 سلام

این جا مشهد است

به هر طرف که روکنی

عقربه نگاهت،به سمت حرم می چرخد

آن جا بهشت را می نوشی.

 

هر چه شیخ است ،اطراف حرم است:

شیخ طوسی ، شیخ طبرسی ، شیخ بهایی...

در زیرگذر حرم، با اشتباهی کوچک

به جای امام رضا، نواب روبرویت سبز می شود

نواب تورا به میدان عدالت می برد

- همان میدان اعدام سابق-

 

با معلم پس ازدانش آموز و دانشجو به زندان می رسی

زندان سر میدان تربیت است

فرهنگ نرسیده به تربیت، بن بست می شود

آموزش و پرورش ، در حاشیه فرهنگ است

دانشجو درست روبروی هفت تیر است

هفت تیر سریع به پیروزی میرسد

 

پس از استقلال ، از آزادی که بگذری

به جمهوری اسلامی می رسی

صدا وسیما، سر جمهوری اسلامی است

در صدا وسیما،به نوفل لوشاتو باز میشود

جمهوری اسلامی را شهید منتظری به بعثت می رساند

 

مصلی پراست ازعمده فروش ها

کوکاکولا درست وسط کوثراست

باغ ملی روبروی کنسولگری پاکستان است

شرکت نفت روبروی اوقاف وامور خیریه است

پروما درجانباز است ، اما جانبازی آن جا نمی بینی

در فلسطین یک سرزمین ورود ممنوع وجود دارد

به نام باغ بزرگ ملک آباد

 

دادگستر ی روبروی سازمان تبلیغات است

ارشاد ادامه ی قاضی طباطبایی است

فرمانداری، در مرکز پاسداران است

بیمارستان امدادی را وسط فداییان اسلام ساخته اند

فرودگاه ،درامتداد جمهوری اسلامی است.

 

بسیج همان برق سابق است که به ضد می خورد

ولایت، به وسط وحدت می خورد

امت از وحدت شروع می شود

و به بعثت ختم می شود

 

در دانشگاه ابتدا به دکترا می رسی

آخرش به سراب

از دروازه طلایی تا سراب

ده قدم فاصله است 

 

مشهد یک تهران دیگر است

تجریش دارد، زعفرانیه ولویزان دارد

در وکیل آباد بوق قطارها، چرتت را پاره می کند

دانشگاه فردوسی سر میدان آزادی است

اما دری به آن ندارد

 

از امام علی تا امام حسین وامام هادی

این طرف شهر خبری نیست

در سجاد ، سجاده سخت گیرمی آید

عوضش نسترن هست ، نیلوفر هست

بنفشه و مرجان ولاله هم هستند

- از شمالی تا جنوبی شان-

البته امین و حامد وسینا هم هستند

 

خیام خیلی چراغ قرمز دارد

به وی‍‍ژه وقتی به سجاد می خورد

سعدی فقط صوتی و تصویری است

پل حافظ چهارراه گاراژدارهاست

در توس کاوه ی آهنگر تا توانسته آهن فروشی زده است

 

دنبال ایرج میرزا نگرد!

اورا از شهر بیرون کرده اند

میرزاده عشقی را به جهان آرا بخشیده اند

عشقی امیر کبیر را قطع می کند

امیر کبیر بهشتی را

 

گاز ، شرقی و غربی است

مطهری شرقی وغربی نیست-فقط شمالی وجنوبی ست-

چمران به چهارطبقه می خورد

کوهسنگی از شریعتی شروع میشود

 

 مدتی است علاقمندان سیدی بیشتر شده اند

چون امسال خیلی سبز شده است

در الهیه یک متر زمین ، خدا تومان قیمت دارد

شهرک ناجا پراست از:

نرگس،شکوفه،نسیم،یاس،اختر،سنبل ، بنفشه و...

 

قاسم آباد خیلی شلوغ است

یک خیابان حسابی آن دکتر حسابی است

شیرپاستوریزه درحجاب است

دکتر حسابی،دکتر شریعتی، دکتر یوسفی و ادیب،

همگی حجاب را قطع می کنند

آخر حجاب ، میثاق است

آخر میثاق هم، نمایشگاه.

 امام خمینی  به بزرگراه آسیایی می خورد

که تمام شهر را دربرمی گیرد

مردم  عبادی را دوست دارند

چون از شهدا شروع میشود و به امام حسین می رسد

در میدان شهدا،جای لاله ها را ساختمانهای شیک می گیرند

- چند سال است شهدا را به کلی نبش کرده اند-

 

این جا همه پدیده را دوست دارند

چون از همه قشنگ تر و با کلاس تر است

 

این جا مردم زیاد به ویرانی می روند

به هارونیه و حصار می روند

بند گلستان را ، آنها گلستان کرده اند

خواص بیشتر به چاه خاصه می روند

 و سرآسیاب جوان ترها ، روزها به کارده و جاغرق می روند

 شبها به چالیدره!

 

راستی

خانه ما میدان حر است

آخرسرافرازان!!


 
 
ضد حال یعنی این !!!
نویسنده : نازنین - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
 


دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:

روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان



 
 
← صفحه بعد